مـــدادرنگـی....!

 

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت . 
بالاخره پرسید : ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟ 
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : 
 
درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم . 

می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی . 
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید . 
 
اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام . 
بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد ۵ خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی . 





|
امتیاز مطلب : 46
|
تعداد امتیازدهندگان : 13
|
مجموع امتیاز : 13
:: ادامه مطلب
نویسنده : ►╫SHAHIN ╫♥●•٠·˙◕‿◕
تاریخ : جمعه 29 دی 1391
نخـنـــــدیــــم....!

 

نخندیم . . .
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب نخند
به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری. نخند
به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند. نخند

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده. نخند
به دستان پدرت،
به جاروکردن مادرت،
به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،





|
امتیاز مطلب : 29
|
تعداد امتیازدهندگان : 9
|
مجموع امتیاز : 9
:: ادامه مطلب
نویسنده : ►╫SHAHIN ╫♥●•٠·˙◕‿◕
تاریخ : چهار شنبه 27 دی 1391
مجنـــــــون....!

 

یک شبی مجنون نمازش راشکست

بی وضودرکوچه لیلانشست

عشق آنشب مست مستش کرده بود

خالی ازجام الستش کرده بود

گفت:یارب ازچه خارم کرده ای؟

برصلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق،دل خونم مکن

من که مجنون توام،مجنونم مکن

این تولیلای تومن نیستم.


|
امتیاز مطلب : 46
|
تعداد امتیازدهندگان : 13
|
مجموع امتیاز : 13
:: ادامه مطلب
نویسنده : ►╫SHAHIN ╫♥●•٠·˙◕‿◕
تاریخ : جمعه 22 دی 1391
حـرف تلـخ....!

 

تنها چند خط گریسته ام میان دفتری که سالهاست 
لذت خودکاری را به خویش ندیده است:
من نمیدانم چرا سهراب گفت:
"چشمها را باید شست جور دیگر باید دید"

  

من همه چیز را همانگونه که هست می بینم 
آیا آن کودکی را که دراز کردست دست 
و یا آ ن گل که ز بی مهری دهر پژمردست

 


        


|
امتیاز مطلب : 65
|
تعداد امتیازدهندگان : 16
|
مجموع امتیاز : 16
:: ادامه مطلب
نویسنده : ►╫SHAHIN ╫♥●•٠·˙◕‿◕
تاریخ : پنج شنبه 21 دی 1391
غصـه چــرا...!!!

 

غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معنی خوشبختی،بودن اندوه است ...!


این همه غصه و غم، این همه شادی و شور چه بخواهی و چه نه!
میوه یک باغند, همه را با هم و با عشق بچین ...



|
امتیاز مطلب : 33
|
تعداد امتیازدهندگان : 9
|
مجموع امتیاز : 9
:: ادامه مطلب
نویسنده : ►╫SHAHIN ╫♥●•٠·˙◕‿◕
تاریخ : سه شنبه 19 دی 1391
ولی حـالاچـرا....؟

 

 

آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟

 

بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا؟

 

نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي

 

سنگدل اين زودتر ميخواستي، حالا چرا؟

 

عمر مارا مهلت امروز و فرداي تو نيست

 

من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا؟

 

نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم

 

ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟

 

 


|
امتیاز مطلب : 43
|
تعداد امتیازدهندگان : 11
|
مجموع امتیاز : 11
:: ادامه مطلب
نویسنده : ►╫SHAHIN ╫♥●•٠·˙◕‿◕
تاریخ : یک شنبه 17 دی 1391
بــدون شــــــرح....!

 


|
امتیاز مطلب : 55
|
تعداد امتیازدهندگان : 14
|
مجموع امتیاز : 14
:: ادامه مطلب
نویسنده : ►╫SHAHIN ╫♥●•٠·˙◕‿◕
تاریخ : جمعه 15 دی 1391
اخرین ایستـــگاه عشـق...!

 

 

مهربانا:

میدانم که تا تو راهی نیست.

میدانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد.

میدانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است.

میدانم که تو ، تنها تو نگران لغزشهای ناتمام من هستی.  

 

اما نمیدانم

چرا هرروز که میگذرد از تو دورتر میشوم؟

دلم را به دست آب می سپارم و سبزی روحم را به شیرین ناپایدار و فریبنده ی گناهان.

 

  

کمکم کن!

من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم. من تو را میخواهم.

تنها تو را...ای مهربانترین مهربانان!


|
امتیاز مطلب : 46
|
تعداد امتیازدهندگان : 12
|
مجموع امتیاز : 12
:: ادامه مطلب
نویسنده : ►╫SHAHIN ╫♥●•٠·˙◕‿◕
تاریخ : دو شنبه 16 دی 1391
اراده پـولادیـن....!

 

هرکـارمثبـت ومفیدمـــا،یک شاخه گل

حســـاب می شود.

حالااگرکارهای مثبت ومفیدمان،چه در

قبال خودیادیگران،یک دسته وبیشتر

شوند،آن وقت است کهصحنه هایی

زیباوتماشایی خلـق خواهیم کردکه

واقعـادیــدن خواهـدداشـت.

برای فتح قله های سخت،

بایدصخره های سخت رادرنوردید.

برای درنوردیدن صخره های سخت نیز،

بایدعضلات واراده ای سخت داشت.

چنین صحنه هایی،خلقش فقط از

عهده اراده هاوعضلات سخت بر

می آید،جـزایـن عقیده دارید؟؟؟


|
امتیاز مطلب : 47
|
تعداد امتیازدهندگان : 13
|
مجموع امتیاز : 13
:: ادامه مطلب
نویسنده : ►╫SHAHIN ╫♥●•٠·˙◕‿◕
تاریخ : یک شنبه 10 دی 1391
فقــــط"خـــــــدا"....!

 

خدایا           
تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهی که بهترین است. 

خدایا 
می دانم تو همیشه با منی، ولی تنهایم مگذار؛ یا شاید بهتر باشد بگویم: نگذار تنهایت بگذارم. 

خداوندا.. 
من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی سرمای زمستان، 
من از تنهایی و دنیای بی تو می ترسم.
 

*************************

خداوندا 
من از دوستان بی مقدار، من از همرهان بی احساس، 
من از نارفیقی های این دنیا می ترسم.. 

خداوندا 
من از احساس بیهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن، 
من از ماندن چون مرداب می ترسم. 

خداوندا 
من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیک می ترسم.
 

*************************




|
امتیاز مطلب : 56
|
تعداد امتیازدهندگان : 15
|
مجموع امتیاز : 15
:: ادامه مطلب
نویسنده : ►╫SHAHIN ╫♥●•٠·˙◕‿◕
تاریخ : جمعه 8 دی 1391